هژمونی دلاری آمریکا (1) جایگاه دلار در نظم نئولیبرالی آمریکا
در قسمت اول از مجموعه مقالات «هژمونی دلاری آمریکا»، جایگاه دلار در نظم نئولیبرالی آمریکا را مورد بررسی قرار می دهیم
مطالعه رفتار سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا در دوران جنگ سرد نشان میدهد که روندی ثابت و یکنواخت بر رفتار آن حاکم بوده است. اصلیترین موضوعات جنگ سرد بهواسطه رقابت شوروی و امریکا، حول مفاهیمی همچون بازدارندگی استراتژیک و سیاست سد نفوذ میگشت اما پس از جنگ سرد، فصل جدیدی از مناسبات در نظام بینالملل آغاز شد که توانست بر ماهیت منازعه و رقابتهای منطقهای و بینالمللی اثرگذار باشد. پس از جنگ سرد امریکا در راستای یکجانبه گرایی جهانی ، تلاش می کرد که نظم نوین مدنظر خود را با استفاده از ابزارهای نظیر هژمونی دلار بر دنیا تحمیل کند . بسیاری از کشورها نیز با چنین مدلی مخالف بوده و هستند و بر چند جانبه گرایی در نظام بین الملل تاکید دارند. جیمز روزنا James N. Rosenau نظریه پرداز سیاسی در باره نظم نوین جهانی در پس از جنگ سرد می گوید : در دوره ما در همه دنیا، منابع اقتدار از معیارهای سنتی مشروعیت دور شدهاند و به سمت معیارهای کاربردی و کارآمد حرکت کردهاند. به عبارت دیگر، یک نوع جابهجایی مراکز قدرت به عنوان سرچشمه آشوب در دنیا در حال شکل گرفتن است. اکنون از دل خاکسترهای جنگ سرد نظم نوینی در حال شکل گیری است. باید توجه داشته باشیم که این نظم، نظمی است که به تدریج و اندک اندک در حاشیه پا میگیرد و نه آنکه در مرکز یکباره هویدا شود.
اولین مبنایی که امریکا برای اداره نظام بین المللی پس از جنگ سرد گذاشت، گسترش باصطلاح ارزشهای آمریکایی بود. ارزشهای ادعایی امریکایی در بُعد سیاسی یعنی دموکراسی غربی، در ابعاد اقتصادی یعنی بازار آزاد، و در بُعد نظامی سد نفوذ رقبا و حفظ برتری استراتژیک می باشد. بوش پدر معتقد بود که آمریکا قصد دارد تا منافع مشترک کشورهایی که نسبت به دموکراسی و حقوق بشر تعهد مشترک دارند، تقویت کند. جورج بوش پدر طی نطقی که در ژوئیه 1991 میلادی در کنگره این کشور ایراد کرد، ضمن رد «انزواگرایی» به عنوان یکی از راهبردهای پیشنهادی ارائه شده در سیاست خارجی ایالات متحده در پس از جنگ سرد گفت: «ما بعنوان ایالات متحده، رهبر غرب هستیم که با پایان جنگ سرد به رهبر جهان تبدیل شده است».
در چارچوب چنین رویکردی منافع امریکا درعرصه بین المللی مطلق تلقی شده و وجود منافع سایر کشورها به مثابه واحدهای مستقل نظام بینالمللی بنوعی نادیده گرفته شد. بنابراین امریکا برای خود این حق را قائل است که چنانچه در نقطهای از جهان، هر بازیگری خواسته های امریکا را نادیده بگیرد، واشنگتن می تواند به زور متوسل شود. موضوعی که بوضوح در رویکردهای سیاست خارجی مداخله جویانه امریکا از جمله در دوره دونالد ترامپ در اقصی نقاط جهان دیده می شود، به طوریکه نقض حقوق بین الملل به ویژگی بارز سیاست خارجی امریکا تبدیل شده است. صاحبنظران معتقدند با پایان عملیات توفان صحرا در سال 1991م و بازپسگیری چاه های نفتی کویت از عراق، بوش پدر ایده نظم نوین جهانی را بر اساس دو محور اقتصادی و سیاسی بنا نهاد. پایه سیاسی آن با عنوان دموکراتیزه شدن بدین معنا بود که کشورهای جهان باید به سوی اصلاحات سیاسی مدنظر آمریکا گام بردارند و پایه اقتصادی آن با عنوان «تعدیل ساختاری و تثبیت اقتصادی» بدین معنا بود که کشورها باید به گونه ای به اصلاحات اقتصادی بپردازند که یکی از نتایج آن تقویت هر چه بیشتر دلار در مبادلات جهانی باشد.
مبنایی که امریکا برای اداره نظام بین المللی گذاشت گسترش مداخلهگرایی در سایر کشورها بود. حمله به عراق در سال 1991م ، دخالتهای امریکا در سومالی در سال 2006م، اشغال افغانستان در سال 2001 و اشغال عراق در سال 2003 بخشی از اقدامات مداخله جویانه امریکا برای شکل دادن به نظم مورد نظر امریکایی در جهان است . این دخالتها تحت عناوینی چون مداخلات بشردوستانه و حمله پیشدستانه صورت گرفت. جورج بوش پدر در «استراتژی مشارکت و رهبری» اهداف امریکا را چنین برمیشمارد: «حفظ ایالات متحده و شهروندانش در برابر حملات تروریستی، احترام، تقویت و گسترش ترتیبات و معاهدات دفاعی دسته جمعی. تلاش برای جلوگیری از بحران و کاهش منابع بیثباتی منطقهای و محدودکردن گسترش تسلیحات کشتار جمعی». نکته جالب در سیاست خارجی امریکا این است که هردو حزب دموکرات و جمهوریخواه نسبت به روند رهبری امریکا در موضوعات جهانی از طریق مداخله، اشتراک نظر دارند. بیل کلینتون- رئیس جمهور وقت امریکا- معتقد بود: « ما بزرگترین قدرت جهانی هستیم و منافع و مسئولیتهای ما جهانی است. کلینتون بر تداوم رهبری آمریکا بر جهان تاکید میورزید و بازگشت به انزواگرایی را مردود میدانست.
در دهه 1990م همکاری آمریکا با متحدین خود برای اجرای نظم نوین جهانی، در راستای کاستن از واکنشهای منفی بود که نسبت به یکجانبهگرایی آمریکا صورت میگرفت. یکی از ویژگیهای بارز نظم نوین جهانی مورد نظر امریکا ، تکیه بر سیستم امنیت دستهجمعی به عنوان یک ابزار کارآمد در تقسیم مسئولیتهای بینالمللی بود. آمریکا تلاش میکرد به منظور کاهش تعهدات و هزینههای خود، سایر عناصر بینالمللی را نیز درگیر موضوعات مهم جهانی کند. بهطور مثال کلینتون که در سال 1993م بر کرسی ریاست جمهوری آمریکا تکیه زد، معتقد بود که تامین امنیت آمریکا به وسیلۀ قوای نظامی آماده برای نبرد، تجدید حیات اقتصادی و پیشبرد دموکراسی در خارج از امریکا امکانپذیر است. به اعتقاد وی، کشورهای دارای اقتصاد بازار آزاد و ساختارهای دموکراتیک علاقه دارند تا احساس امنیت کنند، بنابراین حاضرند تا در این مسیر همکاری گستردهای با آمریکا انجام دهند. چنین کشورهایی منافع آمریکا از جمله جایگاه هژمونیک دلار را تهدید نمیکنند و از سوی دیگر برای مقابله با تهدیدات امنیتی با آمریکا همکاری خواهند کرد.
پس از پایان جنگ سرد، امریکا در راستای رویکرد یکجانبه گرایی، به کرات به نقض منشور سازمان ملل متحد و قواعد حقوق بین الملل پرداخته است. رویکرد امریکا به رویه های پذیرفته شده بین المللی، نه بر اساس اصول منشور یا حقوق بین الملل بلکه بر اساس منافع این کشور تعریف می شد . به عنوان نمونه در طول اشغال کویت توسط عراق در سال 1991 م کنگره آمریکا به رئیس جمهور بوش پسر اجازه داد تا تحت نظارت شورای امنیت سازمان ملل اقدام به مقابله با صدام کند. امریکا نیز به دلیل طمع به چاههای نفتی کویت و زمینه سازی برای سیطره بر عراق ، به سرعت وارد عمل شد . این در شرایطی است که در بحران روآندا در 1994م، براساس قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل، آمریکا میبایست در حدود 2000 نیرو به این کشور اعزام میکرد تا از کشتار و خشونتها میان دو قبیلۀ هوتو و توتسی بکاهد.اگرچه آمریکا در ابتدا با این امر موافقت کرد، اما کلینتون رئیس جمهور وقت این کشور، بعدا به این نتیجه رسید که مردم روآندا قادرند خودشان مسایلشان را حل کنند. در واقع روآندا برخلاف کویت و بهطور کلی منطقه نفتی خلیج فارس فاقد منفعت استراتژیک برای ایالات متحده بود. بنابراین امریکا بر خلاف خواست سازمان ملل از اعزام نیرو به آنجا خودداری کرد که نتیجه آن آوارگی ، خشونت ، کشتار 750000 نفر در روندا بود .
پس از جنگ سرد، آمریکا برای پیشبرد سیاست های خود از سازمانهای منطقهای مثل ناتو نیز استفاده می کند. گسترش فعالیت ناتو به سمت شرق و ایفای نقش آن در جنگ بوسنی در سالهای 1992تا 1995م را میتوان به عنوان مهمترین نمونه از استفاده امریکا از سازمانهای منطقهای برای پیشبرد اهداف نظم نوین جهانی مورد نظر خود تلقی کرد. بهطور کلی با پایان جنگ سرد، آمریکا به دنبال هژمونی جهانی است به این معنی که هیچ قدرتی قادر نباشد برتری سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک این کشور را تهدید کند. لذا از دید ایالات متحده ، این کشور به منظور حفظ جایگاه جهانی خود باید از طرق مختلف چه از طریق همکاری و چه از طریق جنگ، تحریم و حتی استفاده ابزاری از تروریسم، کشورهای مختلف را مهار کند. در این روند حفظ و تقویت هژمونی دلار در جهان که پس از جنگ جهانی دوم آغاز شده بود، برای امریکا اهمیت ویژه ای دارد. همزمان با پایان جنگ جهانی دوم، استراتژیستهایی امریکایی سطوح مختلف تغییر و تحولات بین المللی و راهکارهای تبدیل شدن به قدرت هژمون را بررسی کردند و ایجاد هژمونی پولی با محوریت دلار برای نفوذ در کشورها از سوی آنها مورد تاکید قرار گرفت؛ چرا که با هژمونی دلار میتوانستند استقلال کشورها را تضعیف و زمینۀ حداکثری نفوذ خود را فراهم سازند.