«گذار به نظم نوین بین المللی» (1) نظام بین المللی کنونی؛ ویژگی ها و روند تاریخی آن
در قسمت اول از مجموعه مقالات گذار به نظم نوین بین المللی؛ نظام بین المللی کنونی؛ ویژگی ها و روند تاریخی آن بررسی می گردد.
در طول تاریخ نظام های متعددی در جهان و بین کشورهای مختلف حاکم بوده است که محصول آن روابط بین الملل است که بویژه از زمان عهدنامه وستفالی (1648) در چهار قرن گذشته تا کنون شکل گرفت . این پیمان اولین نظام جهانی را در اروپا شکل داد که براساس آن قرار شد هر کشور فارغ از بزرگی یا کوچکی آن، به عنوان یک واحد سیاسی مستقل و دارای حاکمیت در قلمرو خود شناخته شده و کشورها از دخالت در امور یکدیگر پرهیز کنند. در حالی این پیمان و وضعیت پس از آن، نخستین نظام جهانی نامیده میشود که مردمان و حکومتهای مستقر در دیگر قارههای زمین، نه تنها دخالتی در شکلگیری آن نداشتند بلکه حتی بسیاری از آنان از این موضوع بیخبر نیز بودند.
با نگاهی به روابط بین الملل می توان دریافت طی چهار قرن گذشته نظام جهانی چند دوره حیاتی را پشت سر گذاشته است که هر یک از آنها بر اصول و مبانی خاص خود استوار بوده است.
پایه اساسی روابط بین الملل در اروپای قرن هفدهم بعد از قرارداد 1648 وستفالی شکل گرفت و با انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789 تکامل یافت. جنگهای توسعه طلبانه و ایدئولوژیکی در حقیقت در تلاش برای به وجود آوردن نظام جدید در قاره اروپا بود که فرانسه در مرکز آن قرار داشت. عکس العمل کشورهای اروپایی در برابر خطر توسعه طلبی ناپلئون، اتحاد برای شکست او را بوجود آورد. پس از شکست نهایی ناپلئون در نبرد واترلو، قدرتهای فاتح در کنگره وین 1815تصمیم به ایجاد توازن قوا در اروپا گرفتند و با رهبری مترنیخ صدراعظم اتریش و تزار الکساندر اول روسیه، دوران جدید توازن قوا در ساختار نظام بین الملل شکل گرفت.
این دوران، حدود یک قرن یعنی تا شروع جنگ جهانی اول در سال 1914 به طول انجامید. بعد از جنگ جهانی اول، نظام توازن قوا به تدریج رو به ضعف نهاد. ایجاد نظام های اقتصادی و سیاسی کاملا متضاد مانند فاشیسم در ایتالیا، نازیسم در آلمان، کمونیسم در شوروی و کاپیتالیسم در کشورهای اروپای غربی و آمریکا، به تدریج زمینه بروز و نزاع را فراهم کرد و در نهایت به شروع جنگ جهانی دوم منجر شد.
در این دوره نوعی سیستم آنارشیستی در نظام بین الملل حاکم شده بود که بر هیچ گونه قاعده و نظمی متکی نبود؛ اما با پایان یافتن جنگ جهانی دوم، فقط دو دولت آمریکا و شوروی توانستند کمر راست کنند و به صورت قدرت بزرگ درآیند.
در این باره دکتر فواد ایزدی کارشناس ایرانی درحوزه مطالعات جهان، می گوید: در نتیجه ی زیان های ناشی از جنگ قدرت های سابق استعماری در اروپا، نظیر آلمان، فرانسه و انگلیس،آنها دیگر توان مقابله با قدرتهای بزرگ مانند؛ آمریکا و شوروی را نداشتند و هریک از دو ابرقدرت شوروی و آمریکا کوشیدند حوزه نفوذ خود را در اروپا گسترش دهند
بعد از پایان جنگ جهانی دوم و به خصوص از 1947 به بعد جهان، شاهد پیدایش نظام دوقطبی (بلوک شرق به رهبری شوروی و بلوک غرب به رهبری آمریکا) بود که این نظام تا سقوط اتحاد جماهیر شوروی بر نظام بین الملل حاکم بود. آمریکایی ها بعد از سال 1991 فرصت را غنیمت شمردند که پس از آزادسازی کویت شروع به پیاده سازی نظام نوین در اقصی نقاط دنیا کنند؛ زیرا بعد از فروپاشی شوروی دیگر قدرت بزرگی رقیب وجود نداشت تا هژمونی امریکا را با مشکل مواجه سازد. ﺑﺎ ﻓﺮوﭘﺎﺷﯽ ﺷـﻮروی ، از دید امریکایی ها ، زمان تﮏ ﻗﻄﺒﯽ ﺷﺪن ﻓﺮا رﺳﯿﺪ و نظم تک قطبی مدنظر اﯾﺎﻻت ﻣﺘﺤـﺪه آغاز شد که اشغال افغانستان و عراق در سال 2001 و 2003 از تبعات آن بود ، اما این نظم مورد نظر امریکا نیز با بروز قدرتهای نوظهور، تقویت محور مقاومت به رهبری ایران ، شکل گیری نهادهای ضدامریکایی نظیر شانگهای و بریکس به چالش کشیده شد و دوران گذار به نظم نوین بین المللی مبتنی بر چند جانبه گرایی آغاز شد .
دوره کنونی را از آن جهت می توان «دوره گذار» نامید، زیرا جهان در حال عبور از یـک مرحلـه و ورود به مرحله ای جدید است. یعنی نظام قبلی به پایان رسیده و هم ضلع شـرقی و هـم ضـلع غربی آن در چارچوب های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در حال تغییرند.
مهمترین ویژگی نظام جدید بین المللی که در حال تولد و تکوین است، نقش یابی و نقش آفرینی بازیگران نوظهوری است که توانستهاند جایگاه قابل توجهی را در معادلات سطوح منطقهای و بین المللی به دست آورند.
فرید زکریا نویسنده و متفکر آمریکایی در کتاب جهان پساآمریکایی روایت دقیقی را از این تحول ارائه میدهد. وی «خیزش دیگران» به معنای رشد کشورهایی چون چین، هند، برزیل، روسیه و بسیاری دیگر را تحولی بزرگ میداند که جهان را در قالبی نو خواهد ریخت.
از منظری دیگر می توان وضعیت را چنین ارزیابی کرد که در نظم جدید بین المللی، شاهد چند لایه شدن قدرت هستیم. امروزه همه کشورهای جهان درگیر حرکت عظیم جهانی شدن هستند، حرکتی که موجب می شود اقتصاد هر یک از کشورهای جهان متکی بر دیگری باشد. وضع تازه جهان بعد از فروپاشی شوروی مبتنی بر قدرت اقتصادی است. قدرت سیاسی در این فرایند تنها سومین قدرت است و پیش از آن قدرت اقتصادی قرار دارد که اولین قدرت محسوب می شود و سپس قدرت رسانه های گروهی است.
آثار این تحول بر جهان آن است که از این پس می توانیم، شاهد کشورهایی باشیم که قدرت اقتصادی زیادی دارند؛ بدون آنکه از قدرت و نیروی قابل توجه سیاسی و نظامی برخوردار باشند مانند ژاپن و آلمان. پس از فروپاشی شوروی آرایش جدید جهان بر پایه قدرت اقتصادی شکل گرفته است که یکی در آسیای جنوب شرقی، یکی در آمریکا و دیگری در اروپا که ماهیت هر سه بلوک اقتصادی است. تحولات ساختاری از یک طرف و تحولات سیاسی ناشی از جنگ سرد از طرف دیگر باعث تشدید وابستگی متقابل کشورها و مناطق مختلف جهان به یکدیگر شده است.
در نظام کنونی کارکردهای سنتی قدرت کم رنگ تر شده اند. برخی از کار ویژه های دولت ها به نهادهای بین المللی سپرده شدهاند. گروههای غیر دولتی هر روز در حوزههای مختلف قارچ گونه در حال گسترش اند. شرکت ها و سرمایه گذاران در حال حرکت از مکانی به مکان دیگر به منظور یافتن بهترین مکان برای سرمایه گذاری هستند. تروریست هایی مثل داعش و القاعده ، کارتل های مواد مخدر و شبه نظامیان از انواع مختلف، بدنبال پیدا کردن مکان برای اقدام در گوشه ها و حفره های سیستم بین المللی هستند. چنین وضعیتی در دورانهای گذشته یا سابقه نداشته یا اگر هم داشته به این شدت نبوده است.
در وضعیت جدید، آمریکا دیگر نمی تواند مانند دو دهه گذشته ، هژمونی خود را به پیش ببرد. قسمت عمدهای از مسائل و موضوعاتی که در چند سال اخیر در نظام بین الملل مطرح بوده و در دستور کار قرار داشتهاند به اندازهای پیچیده بوده و هستند که امکان حل و فصل کامل آنها توسط حکمرانان مدعی اصلاح در آمریکا، بسیار دشوار است. در گذار به نظم جدید، بسیاری از بازیگرانی که خود روزی در برابر نظم ترسیمشده توسط ایالات متحده از سیاست همراهی و دنبالهروی پیروی میکردند، در شرایط جدید، در سیاستهای سنتی خود تجدید نظر کرده و خواهان برعهده گرفتن نقش بیشتری در معادلات بینالمللی هستند . در این میان به اذعان اندیشکده های امریکایی کشورهایی نظیر چین، روسیه و ایران بهمراه هند و برزیل بیشترین نقش را در گذار به نظم نوین بین المللی به عهده دارند