انتشار پژوهش «فرایند دموکراسی در افغانستان از سال 2001 تا 2018
پژوهش «فرایند دموکراسی در افغانستان از سال 2001 تا 2018 (با اشاره به روند شکل گیری دولت وحدت ملی، دستاوردها و ناکامی ها و مدل پیشنهادی)» در دی ماه 1397 توسط واحد پژوهش های کاربردی برون مرزی منتشر شد .
پیشینه دموکراسی در افغانستان؛ دوره های اول، دوم و سوم مشروطه خواهي در افغانستان از 1901 تا 1973م؛ دموکراسی ادعایی نوین 2001 تا 2018م؛ روند استقرار دموکراسی بعد از کنفرانس بن تا پایان 2018 و چالش های آن؛ توافق بن و تغيير ساختار متمرکز قدرت؛ تشکيل دولت موقت، انتقالي و قانوني در دو مقطع رياست جمهوري حامد کرزي و رياست جمهوري اشرف غني؛ تشکيل لويه جرگه اضطراري و قانون اساسي؛ نگاهی به مجالس ملي و محلي در افغانستان (شوراهاي ولايتي، شوراهاي وُلُسوالي ها، شوراهاي قريه ها و روستاها)؛ تحولات انتخابات 2014 رياست جمهوري افغانستان؛ دور زدن انتخابات با فرمول کری و شکل گیری دولت وحدت ملی؛ پیامدها و چالش های انتخابات پارلمانی افغانستان؛ موانع، چالش ها، چشم انداز و مدل مطلوب دموکراسی در افغانستان از دیدگاه صاحبنظران؛ وارداتي و تحميلي بودن دموکراسی غربی در افغانستان و مغايرت آن فرهنگ این کشور؛ مکاتب اسلامي تأثيرگذار در افغانستان با نگاهی به مکاتب هنديِ ديوبندي، اخوانی، سلفيِ وهابي و تاثیر آنها بر روند دموکراسی؛ مدل های محتمل دموکراسی در افغانستان (مدل دموکراسی اسلامی، مدل دموکراسی توافقی، مدل فدرالي، مدل مختلط)؛ مدل مطلوب دموکراسی در افغانستان و چشم انداز آن؛ نقش ايران در استقرار مردمسالاری در افغانستان، به همراه پیشنهادهای رسانه ای از جمله بخش های این پژوهش است که توسط پیرمحمد ملازهی و با نظارت علمی دکتر نوذر شفیعی عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد انجام شده است.
در بخشی از این پژوهش می خوانیم :
همزمان با دخالت نظامي آمريکا و ناتو در افغانستان و ساقط کردن به اصطلاح امارت اسلامي طالبان يک کنفرانس مهم بينالمللي در «بن» آلمان برگزار شد. هدف اين کنفرانس که در آن گروههای سياسي و قومي افغانستان، هيأت هاي نمايندگي کشورهاي همسايه با اين کشور و سازمانها و مجامع جهاني و نمايندگاني از کشورهاي بزرگ حضور داشتند، تعيين ساختارهاي قدرت جديد براي افغانستانِ پساطالبان بود. از آنجا که افغانستان در چند سده گذشته همه ساختارهاي شناخته شده قدرت را در قالب نظام سلطنت مطلقه، نظام سلطنت مشروطه، جمهوري ناسیونالیسم چپ، نظام مارکسيستي و امارت اسلامي را تجربه کرده و در همه آنها شکست خورده بود، بحثها در ارتباط با نظام مطلوب و کارآمدي که بتواند افغانستان را به صلح و ثبات برساند و مسير پيشرفت و توسعه و نوسازي اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و صنعتي اين کشور را هموار سازد، به صورت يک بحث جديدی در کنفرانس بن در دسامبر 2001 میلادی مطرح شد.
در چنین شرایطی و بدون توجه به واقعیت های جامعه سنتی افغانستان، نظام مطلوب مورد نظر در کنفرانس بن، نظام دمکراسي ليبرال غربي تجربه شده در غرب، تشخيص داده شد و ساختاري از قدرت طراحي و به تصويب رسيد که شاخص هاي اصلي دمکراسي ليبرال غربي در آن لحاظ شده بود. شاخص هايي نظير انتخابات پارلماني، تدوين قانون اساسي جديد، انتخابات رياست جمهوري، انتخابات شوراهاي محلي، آزادي فکر و بيان، آزادي مطبوعات و رسانه ها و ... مورد توجه قرار گرفت. اما اين در حالي بود که نهادهاي دمکراتيک شکل گرفته در جهان غرب در يک روند تاريخي و از درون جوامع غربي جوشيده بودند و اگر هم دست آوردهایي در مراحل آغازين در جهت دمکراتيزه کردن قدرت داشتند، با گذشت زمان فلسفه وجودي آنها مورد چالشهاي جدي قرار گرفت و مباني انديشه اي آنها از طرف متفکران غربي زير سؤال رفت. در چنين فضائي از واقعيت هاي مرتبط با دمکراسي ليبرال، اين موضوع که چگونه مي توان ساختار قدرتي را که متعلق به جوامع پيشرفته تر غربي است و در خود دنياي غرب با چالش و پرسش روبه رو است، در جامعه سنتي و قبيله اي افغانستان پياده کرد؟ مورد توجه پژوهشگران قرار دارد.
تجربه دمکراسي ليبرال غربي در افغانستان هرچند که هنوز در حال عملياتي شدن است، ولي حداقل در دو هدف اصلي استقرار صلح پايدار و تأمين امنيت، نشانه هاي شکست آن ظاهر شده است. تاريخ افغانستان در چند سده اخير شاهد جدال دو نيروي متضاد بوده است. بدين معنا که از يک طرف نظام فئودالي که ريشه در قبايل پشتون داشته و در رأس آن شاهان یا روسای مستبد قومي يا ايدئولوژيک قرار داشته اند و در طرف ديگر روشنفکران و آزاديخواهان در مقابل استبداد سنتي ايستاده و دست به مقاومت زده اند تا قدرت هاي حاکم را مقيد به قانون سازند. در کشاکش همين جدال است که تاريخ معاصر افغانستان با بي ثباتي سياسي و اجتماعي و جابه جایي قهرآميز قدرت در فواصل نسبتاً کوتاه زماني روبهرو شده است و بالاتر از آن همواره یا درگير جنگ قدرت با ماهيت قومي يا ايدئولوژيک در داخل بوده و يا در معرض تهاجم و اشغال خارجي قرار گرفته است.
به طوري که مي توان گفت افغانستان در بُعد خارجي از قرن نوزدهم به اين طرف با قدرت جهاني مداخله گر وقت، درگير جنگ شده است. در قرن نوزدهم جنگ هاي چندگانه بين قدرت استعماري انگليس و افغانستان رخ داد. انگلستان شبه قاره هند را تحت استثمار خود درآورده بود و براي جلوگيري از نفوذ رقبا به هندوستان به افغانستان توجه کرد و درصدد برآمد که سد نفوذي بين امپراطوري تزاري روسيه و رقباي اروپائي اش، فرانسه و آلمان در اين منطقه ايجاد کند. هر چند انگلستان در سه جنگ بزرگ با افغانستانی ها شکست خورد و نتوانست افغانستان را در سطح هندوستان در روند قدرت استعماري خود قرار دهد، ولي افغانستان هرگز دارای قدرتي باثبات و ملي نشد. در قرن بيستم، همزمان با دو جنگ جهانی و تضعيف امپرطوري انگليس و وقوع انقلاب کمونيستي در روسیه، قدرت سومي به نام آمريکا سر برآورد.
تبلور ظهور آمریکا، جنگ سرد بين دو قطب قدرت ايدئولوژيک شرقي به رهبري اتحاد جماهیر شوروي و قطب غربي ايدئولوژيک دمکراسي ليبرال به رهبري آمريکا بود. تبلور خارجي اين رقابتها پيمان هاي نظامي «ناتو» و «ورشو» بودند. طی همین منازعه افغانستان در اواخر قرن بيستم، اين بار به وسيله اتحاد جماهیر شوروي (جايگزين قدرت استعماري تزاري)، به اشغال درآمد. پیامد این اشغال، جنگ و جهاد ده سالهای بود که سرانجام به شکست اتحاد جماهیر شوروی و خروج خفت بار آن از افغانستان و در نهایت فروپاشی بنياد قدرت ايدئولوژيک مارکسيستي- لینینیستی شوروی بود. اما افغانستان همچنان در معرض رقابت قدرتها باقي ماند تا اين که نوبت اشغالگري به قطب ديگر قدرت جهاني يعني آمريکا و اين بار به بهانه ديگري، یعنی مبارزه با تروريسم و افراطي گري فرقه ای رسيد. افغانستان از سال 1380 شمسی (2001 میلادی) توسط آمريکا و ناتو اشغال شد. دليل ظاهري آن حمله سازمان القاعده به برج های دوقلوي تجارت جهاني در نیویورک و مقر پنتاگون در حومه واشنگتن پايتخت آمريکا بود. اما اين باور قوياً وجود دارد که حمله مشکوک القاعده به آمريکا تنها بهانه ظاهري پيگيري استراتژي بوده است که هيأت حاکمه آمريکا براي تثبيت قدرت هژمونی و جهاني خود براي قرن بيست و يکم طراحي کرده است. طبق اين برداشت، رقباي اصلي آمريکا در جهان که قدرت هژمونيک او را به چالش ميکشند، چين و روسيه هستند. روسیه در دوره حکومت ولادیمیر پوتين مجدداً درصدد بازسازي قدرت روسيه برآمده است و در نظر دارد با همکاري راهبردي با چين، قدرت هژمون آمريکا را به چالش بکشد. به همین دلیل، موقعيت ژئوپلتيک و ژئواستراتژيک افغانستان در همسايگي با آسياي مرکزي، حوزه امنيتي روسيه و چين، عامل مهم تري در اشغال افغانستان بوده است. در واقع آمريکا قلب آسيا، يعني افغانستان را به اين اميد اشغال کرده است که رقباي سياسي- نظامي و حتي ايدئولوژيک خود یعنی ايران را تحت نظارت نظامي- امنيتي و اطلاعاتي- امنيتي نگاه دارد. تحميل پیمان امنيتي و دستيابي به پايگاه هاي نظامي در افغانستان بخشي از همين استراتژي تدوين شده آمريکا براي حفظ قدرت هژمونيک خود در قرن بيست و يکم است.
اما به نظر مي رسد که برآيند نهائي نوع جديد اشغالگري آمريکا در افغانستان از همان سنت تاريخي خود در اين کشور پيروي مي کند. بدين معنا که اشغالگران انگليسی قرن نوزدهم و اشغالگران روسي قرن بيستم، براي تثبيت موقعيت خود دست به ساختارسازي قدرت در افغانستان زدند. عينيترين نمونه تاريخي تسلط انگليس، دوره ديکتاتوري قبيله اي «عبدالرحمن خان» پادشاه وقت افغانستان بود که انگليس توانست خط مرزي مناقشه ساز «ديورند» را به افغانستان تحميل کند و مناطق پشتون نشین را به دو بخش تقسيم کند، مناقشه اي که تا به امروز باقي مانده است. هم چنانکه عيني ترين ساختار دست ساز قدرت شرقي رژيم مارکسيستي، ظهور نورمحمد تره کي بود که جنگي ده ساله و اشغال افغانستان و شکل گيري جهاد اسلامي را در پي داشت. اتحاد شوروي با حاکم کردن نظام مارکسيستي- لنینيستي حزب دمکراتيک خلق افغانستان درصدد بسط قدرت و نفوذ خود در افغانستان برآمد که البته با مقاومت مردمي روبه رو شد و شکست خورد.
دور سوم اين بازي خطرناک توسط آمریکا آغاز شده و نظام دمکراسي ليبرال کنوني در افغانستان که نتیجه کنفرانس «بن» میباشد، مورد حمايت آمريکا است. اما اين نظام نيز با چالش روبه رو شده است. اگر نگاهي تاريخي به روند تحولات افغانستان طي چند سده اخير داشته باشيم، مشخص است که چالش و نزاع اصلي، منافع قدرت هاي رقيب جهاني و انعکاس دروني آنها است. به عبارت ديگر افغانستان در دوران معاصر نیز همچنان درگير چالش رقابت قدرتهای جهانی براي نفوذ در اين کشور و چالش قدرت دروني با خصلتهاي قبيله گرايانه براي انحصار و قدرت قومي باقي مانده است. تقابل و منازعه تاريخي و سنتي بين دو تفکر و ايدئولوژي آزادي خواهانه و استقلال طلبانه و تفکر و ايدئولوژي استبدادي و قوم محور همچنان سير تحولات آتي افغانستان را رقم خواهد زد. در يک نگاه آينده پژوهانه و با عنايت به تجارب تاريخی، منازعه آزاديخواهان و مشروطه طلبان که در نظر داشته و دارند که افغانستان را در مسير توسعه پايدار سياسي- اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي و صنعتي قرار دهند و نيروهاي واپس گرا که تثبيت قدرت خود از طريق استبداد سياسي متکي به قوميت را در نظر داشته و دارند، منازعه جدي، تاريخي و سرنوشت ساز است که حصول نتايج مثبت آن بدون قطع دخالت قدرت هاي خارجي و اشغالگر در عمل امکان پذير نخواهد بود. در چنين نگاهي است که مي توان گفت افغانستان در آينده اي قابل پيشبيني همچنان صحنه برخورد رقابت آميز قدرت هاي مداخله گر خارجي و صحنه رقابت داخلي بين دو جريان آزاديخواه و استبداد قومي- قبيلهای باقي خواهد ماند. در این پژوهش تلاش شده است که از کشاکش اين منازعه داخلي و خارجي، موانع مردم سالاری در افغانستان شناسائي و ساختار قدرت مطلوب و متناسب با شرايط افغانستان متکثر قومي و مذهبي و درگير جنگ و بحران، بررسي و معرفي گردد.