• اعتراض به دمکراسی آمریکایی در افغانستان

در قسمت چهارم از برنامه دموکراسی تحمیلی در افغانستان، دمکراسی و وضعیت سیاسی افغانستان را بررسی خواهیم کرد.

ساموئل هانتینگتون Samuel Huntington نظریه پرداز برجسته آمریکایی بر این باور است که مفهوم دموکراسی به معنای شکل حکومت از نظریات فیلسوفان یونان گرفته شده ولی در معنای جدیدش از اواخر قرن هجدهم میلادی مطرح و در اواسط قرن بیستم نهادینه شده است. در برداشت هانتینگتون دموکراسی در سه شکل مطرح است: اول به معنای شکلی خاص از حکومت بر حسب منافع قدرت برای حکومت. در این معنا دموکراسی حکومتی است که تمامی نهادهای آن برخاسته از اراده مردم است. دوم بر حسب مقاصدی که حکومت در پیش می­ گیرد، در این معنا هدف دموکراسی تأمین منافع مردم ذکر می­ شود و سوم بر مبنای شیوه و روال کار که در شکل حکومت به کار گرفته می ­شود.

«توماس کوهن» Thomas Kuhn جامعه شناس و استادیار دانشگاه کالیفرنیا در آمریکا نیز مشارکت را مفهوم کلیدی دموکراسی ارزیابی کرده و بقای دموکراسی را به مشارکت وابسته می‌داند. کوهن چهارعامل مهم را مانع تحقق مشارکت در نظر می­ گیرد که عبارتند از: محدودیت­ های ساختاری توسط قوانین؛ کوتاهی یا اهمال مردم و شهروندان؛ فشار اجتماعی برای عدم مشارکت همانند مخالفت­ های اجتماعی نسبت به سیاهان در آمریکا؛ و اختیار مردم برای عدم مشارکت به عنوان اعتراض و مانند آن. حسین بشیریه جامعه شناس و پژوهشگر ایرانی علوم سیاسی نیز مولفه های دموکراسی را حکومت مبتنی بر مردم؛ وجود آزادی بیان، مطبوعات و رسانه­ های آزاد؛ غالب بودن نظر اکثریت در مسایل مورد اختلاف و وجود انجمن­ های مستقل می داند.

دکتر محمد قیوم عرفانی، کارشناس و تحلیلگر سیاسی افغانستانی در ارزیابی از وضعیت دمکراسی در این کشور می گوید: افغانستان دارای وضعیت پیچیده ای از این نظر است؛ اولا صرف حضور کشورھای خارجی در افغانستان خود یک معماست. برخی مدعی اند که برای آزادی و حصول دموکراسی برای مردم افغانستان در صحنه حاضرند و برای برخی دیگر ھم امروزه به اثبات رسیده است که بر ضد این ادعا در کشور فعالیت دارند. ھر چند که در ابتدا در جامعه این طور مطرح می شد که خارجی ھا دموکراسی را به افغانستان وارد کرده اند. زیرا بسیاری از برنامه ھا و انتخابات  که در کشور اجرا شد، در گذشته مردم چنین تجربه ای نداشتند و آن ھم رابطه مستقیم با انواع حکومت ھای گذشته داشت که ھرگز ولو به ظاھر اجازه چنین رفتارھای سیاسی به مردم داده نمی شد. لذا وقتی مداخله کشورھای خارجی در افغانستان مساوی با اجرای انتخابات و تشکیل دولت مبتنی بر آراء مردم تلقی شد، اینطور به نظر آمد که دموکراسی یک ھدیه دلنشین و جذاب خارجی است که وارد افغانستان شده است.

«لویه جرگه» نوعی اجتماع در میان قبایل پشتون است که از دو واژه «لویه» به معنای بزرگ در زبان پشتو و «جرگه» به معنای گروه، حلقه و عده­ ای از مردم،  که از زبان فارسی گرفته شده است. در قبایل پشتون، واژه «لویه جرگه» دو مفهوم متفاوت دارد. بدین معنا که اگر در معنای محدود و در یک قبیله به کار رود به آن «جرگه» گفته می ­شود. ولی اگر در معنای عام ­تر و در سطح مملکتی به کار گرفته شود، از آن در مفهوم اجتماع سران قبایل و بزرگان قومی یاد می­ شود. با این حال علاوه بر معنای سنتی «لویه جرگه» که در میان قبایل پشتون در طول تاریخ مطرح بوده و درمواقع حساس تاریخی و یا یک وقوع یک مساله خاص، تشکیل آن ضروری بوده است؛ در دوران جدید، کاربرد گسترده ای پیدا کرده است. چنانکه به نظر می­ رسد «لویه جرگه» در معنای جدید در واقع نقشی مشابه مجلس مؤسسان را در سایر جوامع ایفا می­ کند، هر چند که تفاوت­ هایی با مجلس مؤسسان دارد. ولی در هر حال از معنای سنتی اش که در سطح محدود برای حل و فصل اختلافات قبیله ­ای و تصمیم­ گیری در امور قبیله­ ای کاربرد داشته، در شرایط نوین افغانستان کاربرد ملی پیدا کرده و مسئولیتی شبیه به مجلس مؤسسان یافته است.

محمد ناطقی فعال سیاسی در افغانستان در ارزیابی از کارکرد بهینه لویه جرگه می‌گوید: احزاب با اصل لویه جرگه مخالف نیستند و لویه جرگه می‌تواند یک پشتوانه‌ ملی برای صلح باشد، اما از دید احزاب چند ملاحظه در مورد چگونگی برگزاری و ترکیب اعضای لویه جرگه وجود دارد: «لویه جرگه باید با موافقت احزاب، جامعه مدنی و شخصیت‌های ملی برگزار شود و تنها حکومتی نباشد. قانون اساسی جدید افغانستان در ماده 110 تا 115 از فصل ششم قانون اساسی، ضمن آنکه «لویه جرگه» را مظهر اراده مردم افغانستان برشمرده است، آن را متشکل از اعضای مجلس شورای ملی، رؤسای شوراهای ولایات و شهرستان­ ها دانسته است. در ماده 111 قانون اساسی جدید افغانستان، وظایف «لویه جرگه» در سه مورد تصریح شده است: اتخاذ تصمیم در مورد مسایل مربوط به استقلال، حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و مصالح عالی کشور؛ اصلاح قانون اساسی؛ محاکمه رئیس جمهور مطابق ماده 65 قانون اساسی.

تاریخ افغانستان در چند سده اخیر شاهد جدال دو نیروی متضاد بوده است. بدین معنا که از یک طرف نظام فئودالی، ریشه در قبایل پشتون و در رأس آن شاهان مستبد، رؤسای جمهور مستبد قومی یا ایدئولوژیک و یا مدعی ایدئولوژی اسلامی قرار داشته اند و در طرف دیگر، روشنفکران و آزادی خواهان در مقابل استبداد سنتی ایستاده و دست به مقاومت زده ­اند تا قدرت­ های حاکم را مقید به قانون و مشروط سازند. در کشاکش همین جدال بوده است که تاریخ معاصر افغانستان با بی­ ثباتی سیاسی و اجتماعی و جابجایی قهرآمیز قدرت در فواصل نسبتاً کوتاه زمانی رقم خورده است، و بالاتر از آن همواره در معرض تهاجم و اشغال خارجی نیز قرار داشته است. در واقع مداخلات خارجی یکی از مواضع اصلی دموکراسی و مردمسالاری در افغانستان می باشد. عزیز آریانفر کارشناس مسایل سیاسی در افغانستان می گوید هنگامی که آمریکا به افغانستان حمله کرد جامعه جهانی در مساله افغانستان از همان آغاز صادقانه برخورد نکرد. آمریکا و اروپا با حرص و طمع، در پی سوء استفاده از افغانستان به عنوان سکوی پرش به سوی آسیای میانه، محاصره ایران و چین بودند. غرب تشنه انرژی و هژمونی بوده و هست و شرق تشنه انتقام و درگیر ساختن حریف در یک جنگ فرسایشی دراز مدت و در یک سخن، باتلاق کردن افغانستان برای نیروهای آمریکایی.

می­ توان گفت افغانستان در بُعد خارجی از قرن نوزدهم به این طرف با سه منبع جهانی قدرت درگیر جنگ شده است. در قرن نوزدهم جنگ­ های چند گانه بین قدرت استعماری انگلیس که شبه قاره هند را تحت استثمار خود درآورد و برای جلوگیری از نفوذ رقبای دیگر به هندوستان از مسیر افغانستان، در صدد برآمد که سد نفوذی بین امپراطوری تزاری روسیه و رقبای اروپائی ­اش فرانسه و آلمان در این منطقه ایجاد کند. علیرغم مقاومت علیه اشغالگری در افغانستان، تحولاتی نظیررقابت­ های امپراطوری استعماری انگلیس و قدرت استعماری روسیه تزاری که در حال پیشروی به طرف شرق و آسیای مرکزی بود وجنگ های ناشی از آن باعث شد در نهایت افغانستان و بخش­ هائی از بلوچستان به عنوان منطقه حائل مطرح گردد تا از بروز جنگ بین دو امپراطوری رقیب جلوگیری شود. هر چند انگلیس در سه جنگ بزرگ با افغان­ستان شکست خورد و نتوانست افغانستان را در سطح هندوستان در روند استعماری و نفوذ خود قرار دهد، ولی حقیقت آن است که افغانستان هرگز اجازه نیافت که صاحب قدرتی با ثبات و ملی شود.

در قرن بیستم و با بروز دو جنگ جهانی، امپرطوری انگلیس تضعیف و امپراطوری تزاری روسیه هم با انقلاب کمونیستی روبه رو شد،. بدنبال آن قدرت سومی به نام آمریکا که دور از صحنه ها و خرابی های جنگ سر بر آورد، جای قدرت استعماری انگلیس را گرفت. نتیجه این تحول شکل گیری جنگ سرد بین دو قطب قدرت ایدئولوژیک شرقی به رهبری اتحاد جماهیر شوروی و قطب غربی با ایدئولوژی دمکراسی لیبرال به رهبری آمریکا بود. سنجر فاری کارشناس مسایل سیاسی در افغانستان می گوید" کشورهایی که دیروز علیه اشغال شوروی اشک دروغین می ریختند و فریادهای کاذب در همه عرصه ها از قبیل دیپلماتیک، نظامی و اقتصادی می زدند امروز با حضور عینی خویش و با قدرت نظامی و خلاصه همه امکانات شان نمی خواهند  مشکلات مردم و کشور افغانستان را حل نمایند، زیرا حرف و عمل دیروزشان مانند حرف و عملکرد امروزی شان دروغ و روی هدف خاصی بیان شده است. امروز که شوروی و سیستم جهانی اش در منطقه و جهان موجود نیست و پیمان نظامی اتحاد بلوک شرق هم وجود ندارد، پس این عقده و کینه و حس انتقام جویی غرب علیه چه و بخاطر کی در جهان بخصوص در افغانستان مطرح است؟ "

تبلورخارجی شکل رقابت ­های دوران جنگ سرد، پیمان­ های نظامی ناتو و «ورشو» بودند. افغانستانِ اواخر قرن بیستم، توسط اتحاد شوروی، به اشغال درآمد و این اشغال به جنگ و جهاد ده ساله ای منتهی گشت. سرانجامِ نه تنها اتحاد جماهیر شوروی با خفت مجبور به ترک افغانستان شد، بلکه بنیاد قدرت ایدئولوژیک مارکسیستی- لینینیستی­ اش از هم پاشید و با فروپاشی قدرت سیاسی و سرزمین رو به ­رو شد. اما در نهایت تأسف افغانستان همچنان در معرض رقابت قدرت­ ها باقی ماند تا این که نوبت اشغالگری به قطب دیگر قدرت جهانی یعنی آمریکا رسید و این بار با بهانه دیگری، به نام مبارزه با تروریسم و افراطی­ گری مذهبی.امروزه 18 سال از اشغال افغانستان توسط امریکا می گذرد اما نه تنها دموکراسی در این کشور برپا نشده بلکه ناامنی و خشونت ناشی از توسعه گروه های تروریستی مورد حمایت غرب ، تشدید یافته است.

خرداد ۰۵, ۱۳۹۸ ۱۷:۰۷ Asia/Tehran