چرایی افول چپگرایان در آمریکای لاتین(3)
-
امریکا درصدد کودتای دولتی در امریکای لاتین
قسمت سوم و پایانی: نقش آمریکا در افول چپگرایان در منطقه
آمریکای لاتین را شاید بتوان یکی از مهمترین مناطقی دانست که در قرن بیستم و به خصوص نیمه دوم این سده همواره یکی از مراکز اصلی فعالیت چپ گرایان به شمار می رفته است. تاریخچه کشورهای مهم آمریکای جنوبی در این بازه زمانی پر از مبارزات سیاسی و حتی مسلحانه علیه دولتهای وقت است که با گذر زمان در قرن بیست و یکم جای خود را به کارزارهای انتخاباتی داده است. هر چند که در قرن بیستم چپها پیروز انتخابات کشورهای آمریکای جنوبی بودند اما با دخالتهایی نظیر کودتا در کشورهایی مانند شیلی و آرژانتین جلوی افزایش قدرت آنها تا اندازهای گرفته شد، اما در قرن بیست و یکم، با تداوم فعالیتهای سیاسی چپگرایان ورق به سمت آنان برگشت و رهبری سیاسی در بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین برعهده آنان قرار گرفت.
در فاصله سالهای 1998 تا 2009 موجی از پیروزیهای انتخاباتی در ریاست جمهوری برای چپگرایان رقم خورد و این چرخش به چپ که به ویژه در منطقه آمریکای لاتین صورت گرفته بود، به «موج صورتی» معروف شد. در بولیوی ایوو مورالس، در اکوادور رافائل کورئا، در برزیل لولا داسیلوا و پس از آن، هم حزبی وی دیلما روسف، در آرژانتین نستور کرچنر و پس از مرگش همسر وی کریستینا فرناندز، در ونزوئلا هوگو چاوز و جانشین وی نیکلاس مادورو، در نیکاراگوئه دنیل اورتگا، در پرو اولانتا هومالا، در شیلی میچل باچله و در پاراگوئه فرناندو لوگو از مهمترین افراد چپ گرای به قدرت رسیده هستند.
اگر چه جناح چپ در سالهای مذکور در کشورهای دیگر منطقه آمریکای لاتین شامل هندوراس، جمهوری دومینیکن، السالوادور، گوآتمالا، کاستاریکا و اوروگوئه نیز پیروز انتخابات بوده و به قدرت رسیده است اما به نظر میرسد که نشانههایی مبتنی بر پایان یافتن موج چپ گرایی در آمریکای لاتین در سالهای اخیر وجود دارد.
محبوبیت روزافزون جنبش های چپ گرا و سرگرم شدن آمریکا به بسط و گسترش نفوذ خود در دیگر کشورها سبب شد تا از این کشورها که روزی حیاط خلوتش بودند، غافل شود. حادثه 11 سپتامبر و پس از آن توجه سیاست خارجی آمریکا به خاورمیانه و تجاوز و خودکامگی آمریکا نه تنها مورد حمایت کشورهای آمریکای لاتین قرار نگرفت، بلکه باعث از دست رفتن کنترل ایالات متحده بر آمریکای لاتین شد. اگرچه بیداری ملی روی داده در این منطقه یکی از عوامل اصلی موثر در تحولات سیاسی آمریکای لاتین است.
پس از آن که آمریکاییها متوجه کم رنگ شدن سلطه خود و حضور موثر کشورهای دیگر در آمریکای لاتین شدند، سیاستهایی را برای مقابله در پیش گرفتند. مبارزه با محور سوسیالیسم در آمریکای لاتین،سرمایهگذاری جدید در منطقه و افزایش نفوذ اقتصادی همچنین تقویت و گسترش همکاریهای نظامی و امنیتی با کشورهای آمریکای لاتین از جمله روش های آمریکا در این کشورهاست.
آمریکا در دو دوره ریاست جمهوری اوباما، جنگ نرم را در امریکای لاتین به راه انداخت تا برخلاف جمهوریخواهان و استفاده آنها از جنگ سخت، گام به گام بازگشت خود را به حیاط خلوت سابق ممکن سازد.
آمریکای لاتین در گذشتهای نه چندان دور به عنوان حیاط خلوت امریکا توصیف میشد چرا که واشنگتن این منطقه را از زمان طرح دکترین مونروئه در دسامبر 1823م به عنوان ملک مطلق خود میدید و اجازه هیچ گونه مخالفتی با حضور خود در این منطقه را نمیداد.
واشنگتن در دهههای 70 و 80 این سیاست را با قدرت سخت خود پیش برد اما تغییر عرصه بینالملل در دهه 90 امکان تغییری عمده در فضای امریکای لاتین را فراهم کرد این تغییر فضا اصطلاح حیاط خلوت را از خاطرهها دور کرد که البته باید گفت واشنگتن نه تنها راضی به این تغییر نبود بلکه قصد حفظ حیاط خلوت خود را داشت.
از زمان رسیدن باراک اوباما به ریاست جمهوری امریکا در 2009 برنامه امریکا در امریکای لاتین هم تغییر کرد و به جای روش قدیم و نخنمای قدرت سخت، استفاده از قدرت نرم در دستور کار قرار گرفت. محورهای اساسی این دستور کار به طور خلاصه در سه بخش تقسیم میشود؛ استفاده از هواداران امریکا و سرمایهداران سابق در منطقه، استفاده از رسانههای محلی و بینالمللی و ابزار اقتصادی برای فشار آوردن بر طبقه متوسط در جهت ناامیدی این طبقه از حکومت چپگراها در کشورهای خود.
اجرای این برنامه و بهرهبرداری از قدرت نرم نیاز به زمان داشت که دو دوره از ریاست جمهوری اوباما چنین فرصتی را به واشنگتن داد تا نتیجه بهرهبرداری از قدرت نرم در امریکای لاتین را بویژه در دور دوم ریاست جمهوری اوباما ببیند. کریستینا فرناندز، رئیس جمهور سابق آرژانتین، در ژوئن 2015 نسبت به تلاش واشنگتن برای بازگشت به امریکای لاتین هشدار داده و گفته بود که میخواهند امریکای لاتین را به سوی بحران سوق دهند تا مردم را به سیاستهای نئولیبرالیستی سابق بازگردانند. خود او قربانی همین جریان بود که از یک طرف به واسطه پرونده آمیا و جو سازی محافل صهیونیستی تحت فشار سیاسی بود و از طرف دیگر، بدهی 65/4 میلیارد دلاری دولتش به شش صندوق سرمایهگذاری امریکایی زمینه را برای فشار اقتصادی بر او فراهم کرده بود. اما ابتکار دولت اوباما برای عادیسازی روابط با کوبا، سفر او به آرژانتین و حمایت از مائوریسیو ماکری رئیسجمهور این کشور و همچنین اتخاذ مواضعی سختگیرانهتر مقابل دولت مادورو در ونزوئلا نشاندهنده این است که حوزه نفوذ آمریکا در حیاط خلوت خود درحال گسترش است.
جنگ قیمت نفت بویژه از سال 2015میلادی وجه دیگر جنگ نرم امریکا برای به زانو درآوردن دولت چپگرای نیکلاس مادورو در ونزوئلا بوده تا با فشار اقتصادی ترکیب مجلس این کشور علیه دولت تغییر بکند. بعد نیز نوبت به برزیل رسید تا به بهانه فساد، دیلما روسف از مقام ریاست جمهوری برکنار شود. این برکناری به گفته «گلین گرینوالد »، برنده جایزه ادبی «پولیتزر» یک حمله از پیش طراحی شده برای از بینبردن دموکراسی برزیل بود. گروههایی از داخل و خارج روی این پروژه سرمایهگذاری کردهاند. آنها با انتخابات آزادی که از طریق آن دیلما روسف و پیش از او «لولا داسیلوا» به قدرت رسیدند، مشکل داشتند.
در واقع واشنگتن در آمریکای لاتین با تمسک به مشکلات اقتصادی در این منطقه و در قالب جنگ نرم و تبلیغات گسترده منفی، مردم را به اعتراضات اقتصادی و رفاهی تحریک میکند. نتیجه این امر این است که دولتهای چپ گرا به تدریج محبوبیت خود را از دست میدهند و در انتخابات شکست میخورند و عرصه را به لیبرالها واگذار میکنند. در واقع این پروژه نوعی «کودتای خاموش» است که با سوء استفاده از مشکلات اقتصادی و سیاهه نمایی عملکرد دولت های چپ گرا اجرا میشود. ونزوئلا نیز از همین ناحیه متحمل فشار شده است و میداند آمریکا قصد دارد این کشور را در مدار حرکت به سمت لیبرالیسم آمریکایی قرار دهد. این روند باعث شده طرفداران جنبش چاوز برای اولین بار در ۱۶ سال گذشته اکثریت را در پارلمان این کشور به مخالفان واگذار کنند.
اکنون آمریکایی ها از دو جهت در مورد کشورهای امریکای لاتین نگرانی دارند. یکی به لحاظ اقتصادی است، چرا که در حال حاضر کشوری مانند چین در حال سرمایه گذاری های عظیمی در کشورهای آمریکای لاتین است. اقتصاد آمریکایی ها، اقتصاد سرمایه داری است که به نظر می رسد در معرض تهدید و رو به افول است، حال اگر پایگاه های اقتصادی آمریکای لاتین را نیز از دست بدهند، یقینا آمریکایی ها را با مشکلات مضاعفی مواجهه خواهد کرد. از سوی دیگر آمریکا نگران است که مناطق تحت نفوذ سنتیاش، توسط روس ها پر شود. به کلام دیگر امریکا می داند که اگر بیش از این به سیاست تنش، تهدید و تحریم خود علیه امریکای لاتین ادامه دهد، روسیه به زودی جای خالی آن کشور را پر خواهد کرد. سفر ولادیمیر پوتین به امریکای لاتین در سال 2014میلادی، پیام روشنی در این زمینه بود.
با این اوصاف، مداخله آمریکا در امور این کشورها هرگز پایان پیدا نکرده؛ بلکه مدل ها و شیوه های مداخله دستخوش تغییر شده است. بر همین مبنا اظهارات اوباما در اواخر دوره ریاست جمهوری اش مبنی بر تقبیح کارهای قبلی از این منظر قابل تحلیل است. در واقع واشنگتن به طرق مختلف نظیر برقراری رابطه با کوبا شکل جدید سلطه گری و نفوذ به قلمرو سرزمین های آمریکای لاتین را آغاز نماید.
به عبارت دیگر آمریکایی ها با توجه به این که دیدند در مقطع کوتاهی در حال از دست دادن اکثر قسمتهای مختلف آمریکای لاتین هستند، انتخاباتی که در برزیل، آرژانتین، بولیوی، ونزوئلا، نیکاراگوئه انجام شد، حکومت هایی روی کار آمدند که ضد آمریکایی بودند؛ تلاش کردند با برقراری ارتباط با کوبا و اظهار ندامت از رفتارهای گذشته نشان دهند که می خواهند نوع روابطشان را تغییر دهند. در این راستا رویکردهای دیپلماتیک و ابزارهای نرمافزارانه مورد توجه جدی آنهاست در مجموع هر چند رویکرد امریکا به امریکای لاتین تنها تغییر شکل یافته اما این تغییر رویکرد نیزحاکی از تلاش مجدد این کشور برای مداخله در امور داخلی این کشورها است. چشم انداز دولت های چپ در آمریکای لاتین نشان می دهد در دهه های اخیر و با انتقال تمرکز آمریکا به خاورمیانه و شرق آسیا٬ روسیه و چین مهمترین رقبای آمریکا علیرغم حضور در مناطق مختلف از جمله غرب آسیا، توانستند منافع سیاسی و اقتصادی خاصی در آمریکای لاتین برای خود ایجاد کنند. اما ابتکار دولت اوباما برای عادی سازی روابط با کوبا٬ سفر او به آرژانتین و حمایت از مائوریسیو ماکری رئیس جمهوری این کشور و همچنین اتخاذ مواضعی سختگیرانه تر مقابل دولت مادورو در ونزوئلا نشاندهنده تمایل آمریکا به گسترش نفوذ در حیاط خلوت قدیمی خود است. البته رویکردهای آشفته ترامپ در خصوص آمریکای لاتین از جمله روابط با کوبا نظردهی درباره روند مناسبات آمریکا با کشورهای آمریکای لاتین را به آینده موکول کرده است.
پژوهشگر: دکتر نورالدین اکبری