تبعات 20 سال اشغال افغانستان (2) ادعای مبارزه با تروریسم و نتایج آن
-
کشتار هزاران غیر نظامی نتیجه بیست سال رویکرد هژمونیک آمریکا در افغانستان
در قسمت دوم از مجموعه برنامه تبعات 20 سال اشغال افغانستان؛ ادعای مبارزه با تروریسم و نتایج آن بررسی می گردد.
اهداف آمریکا از حمله به افغانستان در سال 2001 و بیست مداخله نظامی در این کشور، در کوتاه مدت و در ظاهر مبارزه با تروریسم بیان گردیده است. اما در عمل اهداف بلند مدتی در پشت پرده مبارزه با تروریسم در ذهن مقامات آمریکایی پیگیری می گردد. آمریکا با شعار مبارزه با تروریسم و اعمال سیاستهای مداخله گرایانه خود در افغانستان و بازی چندگانه در مدیریت و کنترل ناامنیها در افغانستان تلاش کرد تا دولت رسمی این کشور، در وضعیت شکننده قرار بگیرد. در نهایت، همزمان با سالگرد سقوط برج های تجارت جهانی در 11 سپتامبر، دولت کابل نیز در سپتامبر 2021 سقوط کرد و ادعای آمریکا برای مبارزه با تروریسم رسما شکست خورد.
اشغال افغانستان پس از حملات مشکوک 11 سپتامبر 2001 توسط تروریست های القاعده که وابسته به عربستان سعودی بودند، فرصتی برای سیاست مداران آمریکا بود تا پس از فروپاشی شوروی و از بین رفتن جهان دوقطبی و فضای جنگ سرد، درصدد تحقق رویای ایجاد جهان تک قطبی در پوشش مقابله با تروریسم برآیند. با این حمله، تهدید افراط گرایی و تروریسم جایگزین کمونیسم شد و آمریکا توانست در سطح جهان، باصطلاح قدرت فائقه خود را بار دیگر به نمایش بگذارد. تعریف آمریکا از دشمنان جدید بر اساس حمایت آن ها از شبکه های تروریستی بود که در افغانستان تحت سیطره طالبان از اواسط دهه 1990 حضور داشتند.
جرج بوش رئیس جمهوری وقت آمریکا در سال 2001 ، تروریسم را القاعده و دوستان نزدیکش خواند و افغانستان را هدف اصلی در جنگ علیه القاعده اعلام نمود. چرا که در آن زمان طالبان و القاعده با اسامه بنلادن شناخته می شدند و حمله 11 سپتامبر به وسیله تروریست های سعودی القاعده انجام شده بود. لذا هدف اعلامی آمریکا تخریب پایگاه های آموزشی القاعده بود، که تحت حمایت و میزبانی طالبان در افغانستان قرار داشتند. نقش افغانستان در حمایت از تروریست ها نیز ایجاد کمپ و پناهگاه برای آموزش جنگجویان القاعده بود. از نظر واشنگتن، اگرچه القاعده پایگاههای عملیاتی دیگری هم دارد اما هیچ کدام مانند افغانستان امن نبودند.
جنگ علیه تروریسم به اصطلاح آمریکایی به عنوان پایه دکترین بوش در سند امنیت ملی آمریکا در سال 2002 نیز عنوان گردید. این دکترین پیوندی میان آرمان های ادعایی و سیاست خارجی آمریکا ایجاد میکرد. در این زمان، غرب آسیا (خاورمیانه) مفهوم گسترده تر جغرافیایی را دربر گرفت که توسط بوش در نوامبر 2003 طرح شد. در این مفهوم، خاورمیانه علاوه بر ایران و کشورهای عرب، ترکیه، سرزمین اشغالی فلسطین، افغانستان و پاکستان را هم در بر می گرفت. بنابراین بوش استراتژی پسانظم نوین جهانی را مطرح کرد که از اصول آن مبارزه طولانی علیه کشورهای باصطلاح حامی تروریسم میباشد. آمریکا به این بهانه به افغانستان لشکر کشی کرد و بیست سال در آن مداخله نظامی داشت.
واقعیت این است که تا سال 1995 یعنی تا قبل از دوره اول قدرت گرفتن طالبان در افغانستان، آمریکا توجه چندانی به افغانستان نداشت. اگرچه از منظر اندیشکده های آمریکایی، به نوعی این موضوع اشتباه استراتژیک در سیاست خارجی آمریکا تلقی می شد. آمریکا با انتساب حادثه 11 سپتامبر 2001 با شناسایی افغانستان به عنوان پایگاه القاعده، موجب شد افغانستان ورای موقعیت جغرافیایی، به لحاظ ایدئولوژیک نیز جایگاه مهمی در دکترین امنیتی آمریکا پیدا کند. در واقع حادثه 11 سپتامبر روند هژمونیگری آمریکا را که با فروپاشی شوروی طرحریزی شده بود تسریع نمود. آمریکا توانست «مبارزه با تروریسم» را به یک گفتمان امنیتی مسلط بدون چالش در سطح جهانی تبدیل نموده و سیاست خارجی تهاجمی خود را در مفهومی جدید پویا سازد.
دولت بوش سعی کرد با بهره گیری از این مشکل یعنی حادثه 11 سپتامبر و مبارزه با تروریسم، دستیابی خود را به اهداف استراتژیک چندین سالهاش مقدور سازد. آمریکا در ورای هدفهای محدودی چون کشتن یا دستگیری بنلادن و سرکوب طالبان، اهداف گسترده تری را فراتر از مرزهای افغانستان دنبال میکند. مبارزه با تروریسم و حضور در افغانستان هدفی کوتاه مدت و دستاویزی برای تثبیت نقش هژمونی آمریکا فراهم ساخت. در واقع مبارزه با تروریسم بهانهاى بود برای تثبیت هژمونی آمریکا بر جامعه جهانی به عنوان هدفی بلند که در ادامه به بررسی آن می پردازیم.
هژمونی و برتری طلبی نخستین بار در پس از دهه 1960 در تحلیل سیاست بینالملل مورد توجه قرار گرفت اما از دوره پس از جنگ سرد مجادلات عمده بر سر آن درگرفت. لزوم پیگیری هژمونی، به ویژه در دوره پس از 11 سپتامبر 2001 از سوی محافل سیاسی و مطالعاتی نومحافظه کاران آمریکا برای توجیه و تبیین این وضعیت جدید و در مقابل کسانی که از نظام چند قطبی، موازنه قدرت و چند جانبه گرا سخن می گفتند، مطرح شده است. افغانستان اولین و بهترین گزینه برای مبارزه با تروریسم و تثبیت هژمونی آمریکا بود. کشوری که به واسطه همسایگی با کشورهای مهم و قدرتمند روسیه، چین، پاکستان، ایران و موقعیت استراتژیکی در حوزه نفوذ آنان و نزدیکی به منابع انرژی آسیای مرکزی جذابیتهای خاصی برای آمریکا دارد.
فروپاشی شوروی در سال 1991و فقدان یک تهدید جدی برای آمریکا، روند استقرار هژمونی جهانی آمریکا را با اخلال مواجه نمود. واقعه 11 سپتامبر 2001 فرصت بسیار خوبی را در اختیار طرفداران استقرار هژمونی ایالات متحده قرار داد؛ زیرا آمریکا توانست با ساختن دشمنی جدید به نام تروریسم، حضورش را در مناطق مختلف جهان توجیه نماید. در نتیجه این حوادث، آمریکا، مفهوم مقابله با تروریسم را به عنوان «دکترین سیاست خارجی» و «امنیت ملی» خود معرفی نمود. شعار مبارزه با تروریسم، در صحنه بینالملل، کارویژههای خاصی برای آمریکا داشت. به گونهاى که آمریکا توانست با این شعار خود را به عنوان یک هژمون به جامعه جهانی معرفی نماید و حتی در مقاطعی همکاری روسیه را نیز در حمله به افغانستان جلب نماید.
آمریکا با شعار مبارزه با تروریسم و مداخله نظامی در افغانستان، کوشید با بهره گیری از موقعیت ژئوپلیتیک این کشور، مقدمات نهادینه سازی هژمونی خود را هموار سازد. ار منظر تئوری و عملی، نهادینه کردن برتری و هژمونی مستلزم آن است که بازیگرانی که قواعد جدید بازی بینالملل را به رسمیت نمیشناسند، تنبیه شوند. اقدام ایالات متحده در حمله به افغانستان و سپس عراق و همچنین تهدید برخی کشورها و گسترش هرچه بیشتر ناتو به سمت روسیه در همین راستا قابل ارزیابی است. این در شرایطی است که لشکر کشی آمریکا به افغانستان نه تنها به تثببت هزمونی آمریکا در غرب آسیا منجر نشد بلکه خروج خفت بار آمریکا از افغانستان در سپتامبر 2021، افول هژمونی آمریکا در غرب آسیا را تسریع بخشید.
وانگ فنگ Vang feng، عضو آکادمی علوم اجتماعی چین، معتقد است آمریکا پس از حوادث 11 سپتامبر، با حمله نظامی به افغانستان، رژیم طالبان را سرنگون کرد و شبکه القاعده را از این کشور بیرون راند. از آن پس، آنچه مبارزه آمریکا با تروریسم در افغانستان خوانده می شود، خیمه شب بازی بیش نبود که فرصت های زیادی را ضایع کرد. زنجیره نابسامانی های افغانستان، به شکلی است که آمریکا در رأس مسئولیت آن قرار دارد. زیرا این کشور، جنگی را در افغانستان آغاز کرد که پایانی برای آن متصور نبود. از ابتدا هم مشخص بود که جنگ آمریکا در افغانستان، به جز این که مشکلی بر مشکلات افغانستان بیافزاید، حاصل دیگری نخواهد داشت. زیرا آمریکا پس از جنگ سرد، هر جا پا گذاشته، منطقه را ناامن کرده است. افزون بر ناکامی استراتژی آمریکا در افغانستان، نظامیان آمریکایی طی 20 سال مداخله خود در افغانستان، دست به کشتار غیرنظامیان هم زدند که بیش از پیش شکست و افول هژمونی آمریکا را سرعت بخشید.